تبليغاتX
آتشگردون
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
سرمست

به نام حق

سرمست - شاعر : مولانا

سرمست شد نگارم ، بنگر به نرگسانش

مستانه شد حدیثش ، پیچیده شد زبانش

گه می‌فتد از این سو ، گه می‌فتد از آن سو

آن کس که مست گردد ، خود این بود نشانش

چشمش بلای مستان ، ما را از او مترسان

من مستم و نترسم از چوب شحنگانش

ای عشق الله الله سرمست شد شهنشه

برجه بگیر زلفش درکش در این میانش

اندیشه‌ای که آید در دل ، ز یار گوید

جان بر سرش فشانم ، پر زر کنم دهانش

آن روی گل ستانش وان بلبل بیانش

وان شیوه‌هاش یا رب ، تا با کی ست آنش

این صورتش بهانه‌ست او نور آسمانست

بگذر ز نقش و صورت جانش خوشست جانش

دی را بهار بخشد شب را نهار بخشد

پس این جهان مرده زنده‌ست از آن جهانش

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در جمعه 7 بهمن1390 و ساعت 21:41 | 
به گل نشست ؟؟؟؟!!!

به نام دوست

اگه چند روز دیگه شنیدید اتوبوسمون از ریل خارج شد یا کِشتی مون سقوط کرد اصلا تعجب نکنید چون دیروز هواپیما مون به گل نشسته!!!!!

این خبر را بخونید:

ایرنا نوشت:

هواپیمای مشهد – اصفهان در فرودگاه مشهد به گل نشست.

مدیر روابط عمومی فرودگاه بین المللی شهید هاشمی نژاد مشهد گفت: پرواز شماره 853 شرکت آسمان که از مشهد عازم اصفهان بود، قبل از پرواز در گل و لای و برف فرو رفت.
حسن جعفری افزود: این پرواز حامل 200 مسافر بود که پس از چهار ساعت تاخیر در ساعت 19:30 دوشنبه از فرودگاه شهید هاشمی نژاد مشهد قصد پرواز به اصفهان را داشت.

وی گفت: این هواپیما پس از حرکت و قبل از صعود در داخل برف و گل و لای اطراف فرو می رود. با حضور به موقع ماموران آتش نشانی فرودگاه، مسافران از داخل هواپیما تخلیه و به سالن انتظار منتقل شدند.

جعفری گفت: مسافران این پرواز در ساعت 20:30 شب گذشته با هواپیمای دیگر از فرودگاه مشهد به اصفهان انتقال یافتند.

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در چهارشنبه 5 بهمن1390 و ساعت 8:25 | 
چارلی چاپلین

به نام دوست

در ادامه ی پست قبلی و با تشکر از سارای عزیز:

بخشی از نامه ی چارلی چاپلین به دخترش:

من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی .

این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها

خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن

جرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست.

هنر پیش از آنکه دو بال پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط

می کنند .

به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می

توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و

هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به

خاطر او عریان کند .

برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می

داری .

بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی .

نترس ، این ده سال تورا پیر تر نخواهد کرد.....

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در یکشنبه 2 بهمن1390 و ساعت 11:11 | 
برهنگی

به نام دوست

یک بانوی جوان ایرانی که فعالیت هنری داشت ؛- و هممون هم میشناسیمش -  چند سال پیش ایران را ترک کرد و مهاجرت کرد به آنسوی آبها.

اون زمان از رفتنش خیلی ناراحت شدم. چند روز پیش ؛ در سایت یک مجله ی اروپایی عکسی از  نیم تنه ی برهنه ی این خانم  گذاشته شده  بود.

باید توضیح بدم که منظورم از برهنه؛  لباس باز نیست بلکه بدون لباس است.

  در زیر این عکس عده ای یادداشت هایی  گذاشته بودند که به دو دسته تقسیم میشدند:

گروه اول نوشته بودند: به به – آفرین - دمت گرم – این یعنی هنرمند واقعی – این اعتراض است –

و یکی هم نوشته بود:

این خانم ثابت کرد در گذر تاریخ متحجر و زنگار گرفته ، می شود به روئیدن اندیشید.!!!!
بیاییم از این حرکت جسورانه حمایت کنیم.!!!
حرکتی که از فروغ فرخزاد آغاز شد و تا کنون کمتر زنی دست به این قبیل کارها زده بود.
او را تنها نگذاریم.!!!!

گروه دوم هم او را مذمت کردند و نوشتند کار بدی کرده.

در آخر این دو گروه با هم بحث کردند و گروه اول ، دومی ها را کوته نظر و متحجر نامیدند.

من خیلی به این موضوع و این عکس فکر کردم و به این نتایج رسیدم:

اول : از سالهای خیلی قدیم تا امروز در تمام فرهنگ ها – تمدن ها و ادیان – برهنگی کاری ناپسندیده است و لباس سنتی بانوان همه ی دنیا پوشیده است نه برهنه. البته به جز قبایل آفریقایی که کلا هیچکس لباس ندارد.

دوم: برای اینکه مدل عکاس باشی و یک عکس هنری بگیری نیازی به برهنگی نیست.

سوم: برای فعالیت هنری چه در ایران و چه در سطح بین المللی هم نیازی به برهنگی نیست.

چهارم: برای اعتراض هم که هزار راه بهتر از برهنگی داریم.

پنجم: بانوی گرامی تو از فرهنگ پارسی هستی واقعا نمیشد یک عکسی بگیری که فرهنگتو نشون بده؟

در پایان یادآور شوم که اینها فقط عقاید شخصی من است و اصلا اصراری ندارم که خوانندگان با من موافق باشند و ایشون هم آزادند که هر جور دوست دارن عکس بگیرن و اعتراض کنند.

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در جمعه 30 دی1390 و ساعت 11:29 | 
مارتین لوترکینگ

به نام پروردگار همه ی آدم ها با هر رنگ پوست

چند روز پیش به مناسبت تولد مارتین لوترکینگ در امریکا تعطیل رسمی بود.

مارتین لوتر کینگ جونیور (۱۵ ژانویه ۱۹۲۹ - ۴ آوریل ۱۹۸۶  ) رهبر سیاهپوست جنبش حقوق مدنی ایالات متحده آمریکا بوده است.

وی در یک خانوادهٔ متوسط در آتلانتا جورجیا به دنیا آمد. پدر و پدربزرگ وی از رهبران فرقهٔ باپتیست (تعمیدگرا) بودند و همین تمایلات مذهبی موجب ادامه تحصیل وی در رشتهٔ علوم دینی شد.

درپی بازداشت رزا پارکس، زن سیاهپوستی که با بلند نشدن از روی صندلی یک اتوبوس عمومی برای یک سفیدپوست زندانی شد، کینگ جوان رهبری جنبش تحریم سیاهپوستان را برعهده گرفت و به‏‏عنوان یک فعال مبارزه با تبعیض نژادی در سرتاسر ایالات متحده آمریکا شهرت یافت. در سال ۱۹۵۷ به‌همراه ۶۰ رهبر سیاهپوست دیگر سازمانی را بنیان گذاشت که بعدها به کنفرانس رهبران مسیحی جنوب شناخته شد. وی در مبارزه علیه نژادپرستی از تعالیم مسیح و مهاتما گاندی پیروی می‌کرد.

مارتین لوتر کینگ در سال ۱۹۶۳ به‏‏عنوان مرد سال ازسوی مجله تایم برگزیده شد و در سال ۱۹۶۴ به‌عنوان جوان‌ترین فرد جایزه صلح نوبل را دریافت کرد. اوج فعالیت‌های مبارزاتی مارتین لوتر کینگ در دههٔ ۱۹۶۰ و برای تصویب قانون حقوق مدنی بود. وی در سال ۱۹۶۳ در گردهمایی بزرگ طرفداران تساوی حقوق سیاهان که دربرابر بنای یادبود آبراهام لینکلن در واشنگتن دی‌سی برگزار شد، معروفترین سخنرانی خود را به‌نام «رویایی دارم» انجام داد که از مهم‌ترین سخنرانی‌ها در تاریخ آمریکا به‌شمار می‌آید. دکتر لوتر کینگ در این سخنرانی، که در آن عبارت «رویایی دارم» تکرار می‌شد، درباره آرزوی خود سخن گفت و ابراز امیدواری کرد که زمانی آمریکا طبق مرام و آرمان خویش زندگی کند و تحقق مساوات و برابری ذاتی انسان‌ها را به چشم ببیند.

مارتین لوتر کینگ در ۴ آوریل۱۹۶۸ در شهر ممفیس ایالت تنسی ترور شد.

در سال ۱۹۸۶ مقرر شد برای بزرگداشت یاد وی در ایالات متحده آمریکا سومین دوشنبهٔ ماه ژانویه تعطیل رسمی اعلام شود.

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در چهارشنبه 28 دی1390 و ساعت 7:17 | 
ترانه ی دلخواه

به نام دوست

چند روز پیش موزیکی شنیدم که منو پرت کرد به سالها پیش.

اسم این موزیک  خارجی " سلف کنترل " بود . وقتی دبیرستان میرفتیم یکی از بچه ها به اسم مژگان ، اینو خیلی قشنگ میخوند و به همین خاطر بهش میگفتیم :

 " مژگان سلف" !!!

این روزا اگه از ترانه ای خوشت بیاد و بخوای که داشته باشیش ، کافیه چند دقیقه در اینترنت جستجو کنی و سایت دانلود رایگان را پیدا کنی و ترانه ی مورد نظر را دانلود کنی . این کاربا اینترنت هندلی ایران، حد اکثر بیست دقیقه طول میکشه.

اما در دهه ی شصت اگه یک ترانه ای را دوست داشتی ، داشتنش به این راحتی نبود.

ابتدا میبایست یک نفر را پیدا میکردی که اون ترانه را روی نوار کاست داشته باشه.

گام دوم این بود که طرف لطف کنه و نوارش را بهت قرض بده .

سومین مرحله این بود که در خونه دو تا ضبط صوت داشته باشیم و اونا رو درست روبروی هم با کمترین فاصله بذاریم و اهل منزل هم ساکت باشن و پریز تلفن را هم بکشیم و شروع به ضبط کردن کنیم.

در این مرحله ممکن بود درست وسط ضبط ترانه ،  زنگ در به صدا در بیاد و یا اینکه از کوچه صدای نمکی نون خشکی یا کت شلواری و کاسه بشقابی بیاد اونوقت همیشه موقع گوش کردن ترانه ی دلخواهت در پس زمینه این جمله ها را هم میشنیدی: کت شلواری ، صندلی ، کمد تختخواب میخخخخخخریم.!!!!!

وقتی کنکور قبول شدم پدرم برام یه ضبط صوت دو کاسته خریدن ، که نیازی به این همه آماده سازی نداشت و ترانه ها را با کیفیت بالا میشد باهاش ضبط کرد. صدای کت شلواری هم دیگه در پس زمینه ی آهنگها شنیده نمیشد.

 هنوز اون ضبط صوت را دارم و ازش استفاده میکنم . سونی هم سونی های قدیم !!!!!

امروز هم که خدا زیاد کنه سایتهای مختلف دانلود را . هر چی بخوای پیدا میکنی از قدیمی و جدید.

دیگه کسی نوار گوش نمیده و همه سی دی دارن." ام پی تری پلیر " هم که دیگه یار جدا نشدنی من هست به خصوص موقع پیاده روی و یا داخل مترو.

در پایان: در سالهای دور ، در خانه ی پدری ، گرامافون داشتیم با یک عالمه صفحه ی موسیقی . صدای خش خش سوزن گرامافون روی صفحه در تمام مدت شنیدن ترانه ، به گوش میرسید. بعضی صفحه ها خط داشتند ، یعنی در قسمتی زدگی داشتند و سوزن از آن قسمت جلوتر نمیرفت بنابراین آخرین کلمه دائم تکرار میشد . مثلا:

گل اومد بهار اومد میرم به صحرا

عاشق صحرایی ام بی نصیب و تنها

دلبر مه پیکر گردن بلورم رم رم رم رم رم رم

و این "رم" اینقدر تکرار میشد تا اینکه یک نفر پیدا بشه و سوزن گرامافون را هل بده جلو و پوران عزیز ادامه بده:

عید اومد بهار اومد من از تودورم.

گرامی میدارم یاد و خاطره ی بزرگانی که اولین بار صداشون را از گرامافون شنیدم:

مراببوس – برای آخرین بار – خدا تو را نگه دار- که میروم به سوی سرنوشت – بهار ما گذشته – گذشته ها گذشته – منم به جستجوی سرنوشت

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در یکشنبه 25 دی1390 و ساعت 7:25 | 
عشق بازی

به نام دوست

 

 

عشقبازی به همین آسانی است

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کارهموارۀ باران با دشت

برف با قلۀ کوه

رود با ریشۀ بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه‌ای با آهو

برکه‌ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما!

عشقبازی به همین آسانی است…

شاعری با کلماتی شیرین

دستِ آرام و نوازش‌بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل‌آرام و تسلا و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است…

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حرّاج کنی

رنج‌ها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آن‌ها بزنی

مشتری‌هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است…

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هرکه با پوزش و پیغامی با رهگذری

هرکه با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظۀ کار

عرضۀ سالم کالای ارزان به همه

لقمۀ نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در آخر روز

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شُکر

عشقبازی به همین آسانی است

شاعر: مرحوم مجتبی کاشانی

|+| نوشته شده توسط آتش در سه شنبه 20 دی1390 و ساعت 9:11 | 
افلاطون

به نام دوست

با اجازه ی خوابهای کودکی:

 

 

افلاطون گفته روح دایره است

و من دایره های روحم را کشف کردم!

پنح دایره دور روحم کشیدم، و خودم را در مرکز این دایره ها قرار دادم

در دایره اول نام افرادی را نوشتم که حال و هوای خوبی به من می دهند

و در دایره پنجم که دورترین دایره به مرکز بود

نام کسانی را که از دنیای من فاصله دارند و بیشترین کشمکش را با آنها دارم

همه ما دلمان می خواهد که احساسی خوب در مورد خودمان داشته باشیم

و گاهی اوقات نداریم!

گاهی حال و هوای ما در مورد خودمان بستگی به تاثیری دارد که دیگران روی ما می گذارند

... به آنهایی که در دایره آخر هستند و سعی می کنند که اعتماد به نفس ما را از بین ببرند

نمی توانی کسی را مجبور کنی که دوستت داشته باشد

و گاهی حضور در کنار افراد نامناسب باعث می شود

حتی در مفایسه با تنهایی ات، بیشتر احساس تنهایی کنی...

در چنین وضعیتی تلاش برای ایجاد تغییر و تحول

ممکن است باعث شود راهت را گم کنی

یا شاید باعث شود وجود خودت که تو را "تو" می کند را ازدست بدهی

گاه سالها طول می کشد تا یاد بگیری چگونه از خودت مراقبت کنی

به همین دلیل بسیار مهم است

که افرادی را در اطرافت داشته باشی که دوستت بدارند

حتی گاهی بیشتر از آنچه که

خودت می توانی خودت را دوست داشته باشی

در مواجه با افراد از خودت بپرس

این فرد چه حسی در من ایجاد می کند...

در کنار او می توانم خودم باشم؟

با او می توانم رو راست باشم؟

می توانم به او هرچه می خواهم بگویم؟

در کنار او احساس راحتی می کنم؟

وقتی او وارد می شود چه حسی به من دست می دهد؟

و وقتی می رود چه حالی می شوم؟

وقتی با او هستم احساسات واقعی ام را پنهان می کنم یا با او روراستم؟

آیا او باعث می شود احساس حقارت کنم یا به خودم ببالم؟

فلسفه وجود این 5 دایره، شناخت است، نه پیش داوری

پس با خودت روراست باش

با افرادی که در نظر تو بد خلق اند، مدارا کن

و خودت را مقید نکن که چون به صرف اینکه با کسی در سر کار و یا اوقاتی ممتد

هر روز زمانی را می گذرانی

باید او را در دایره اول و نزدیک به خودت جای دهی

در دایره اول افرادی را بگذار که از صمیم جان به آنها اعتماد داری

حتی اگر هر روز آنها را نمی بینی

ولی وجود آنها باعث حس خوب و ارزشمندی در تو می شود

از خودت بپرس

در مورد افکار و خواسته هایم به چه کسی می توانم اعتماد کنم؟

آنها همان کسانی هستند که در دایره اول جای دارند

با این افراد و در کنار آنها، قدرتمندی...

ارزشهای مشترک با آنها داری

و با حضور آنها در زندگیت، دنیا را زیباتر می بینی

دوستان و همراهانی خارق العاده!

دایره دوم جای کسانی است که به رشد معنوی تو کمک می کنند

مربیان... آموزگاران

و شاید هم افرادی که تنها برای وقت گذرانی خوبند

بیرون رفتن و خندیدن...

چیزی به تو اضافه نمی کنند

ولی در عین حال هم باعث نمی شوند که حس بدی نسبت به خودت داشته باشی

دایره سوم همکاران و اقوامند

و شاید هم آدمهای خنثی، کسانی که نقش بسیار کوچکی در چند ساعت از زندگی تو ایفا می کنند

و تاثیر آنها نیز تنها همان چند ساعتی است که با آنها هستی

هیچ زمانی در غیر از ساعت ملاقاتشان به آنها فکر نمی کنی

و به راحتی می شود با فرد دیگری جایگزین شوند

افراد این دایره در محدوده کار و وظایفشان با تو هستند و لاغیر

دایره چهارم سر آغاز عزم راسخ توست!

آنها کسانی هستند که در کار تو اخلال ایجاد می کنند

افراد این دایره لزوما" با خود واقعی تو مرتبط نیستند

حتی ممکن است رییس اداره ای باشد که تنها دورادور با کار آنها در ارتباطی

افراد این دایره در زندگی اجتماعی و حرفه ات مهم هستند...

در کنار آنها نمی توانی راحت باشی

و وقتی آنها را می بینی شاید حتی آشفته و پریشان شوی

دایره آخر جای دورترین افراد است

جای آدمهایی که به تو لطمه زده اند، تحقیرت کرده اند،

کسانی که همیشه به تو انرژی منفی می دهند

و احساسات زجرآوری را با آنها تجربه می کنی

خوب اکنون که جای هر کس را تعیین کردی

اجازه نده کسانی که در دایره آخر جای دارند

مستقیما" روح و روان تو را هدف قرار دهند

نگذار کسی اولویت زندگی تو باشد، وقتی تو فقط یک انتخاب در زندگی او هستی...

یک رابطه بهترین حالتش وقتی است که دو طرف در تعادل باشند

شخصیت خودت را برای کسی تشریح نکن

چون کسی که تو را دوست داشته باشد به آن توضیحات نیازی ندارد

و کسی که از تو بدش بیاید، باور نمی کند!

وقتی دائم بگویی گرفتارم، هیچ وقت آزاد نمی شوی

وقتی دائم بگویی وقت ندارم، هیچوقت زمان پیدا نمی کنی

وقتی دائم بگویی فردا انجامش می دهم، آن فردا هیچوقت نمی آید!

وقتی صبح بیدار می شویم دو انتخاب داریم:

برگردیم بخوابیم و رویا ببینیم،

یا بیدار شویم و رویاهایمان را دنبال کنیم.

انتخاب با توست...

ما کسانی که به فکرمان هستند را نگران می کنیم و حتی به گریه می اندازیم

و گریه می کنیم برای کسانی که حتی لحظه ای به فکر ما نیستند!

این یکی از حقایق عجیب زندگی است،

و اگر این را بفهمی،

هیچوقت برای تغییر دیر نیست!

 

|+| نوشته شده توسط آتش در دوشنبه 19 دی1390 و ساعت 8:32 | 
دوستی

به نام دوست

به یاد عزیزی که سه سال پیش دفتر شعرم را قرض گرفت و همشو خوند و بعد اونو با اشعار ناب تا صفحه ی آخر پر کرد و یک دفتر نو هم برام خرید. این آخرین شعر دفتر قدیمی بود.

دل من دیر زمانیست که می پندارد:
“دوستی” نیز گلی ست
مثل نیلوفر و ناز
ساقه ی ترد و ظریفی دارد
بی گمان سنگ دل است آنکه روا می دارد
جان این ساقه ی نازک را – دانسته - بیازارد!
درزمینی که ضمیر من و توست
از نخستین دیدار؛
هر سخن،هر رفتار
دانه هاییست که می افشانیم؛
برگ و باریست که می رویانیم،

آب و خورشید و نسیمش “مهر”است
گر بدان گونه که بایست به بار آید
زندگی را به دل انگیزترین چهره بیاراید
آنچنان با تو در آمیزد این روح لطیف ،
که تمنای وجودت همه او باشد و بس
بی نیازت سازد از همه چیز و همه کس
زندگی گرمی دل های بهم پیوسته ست
تا در آن دوست نباشد همه درها بسته ست
در ضمیرت اگر این گل ندمیدست هنوز
عطر جان پرور عشق
گر به صحرای نهادت نوزیدست هنوز
دانه ها را باید از نو کاشت
آب و خورشید و نسیمش را از مایه ی جان
خرج می باید کرد

رنج می باید برد
دوست میباید داشت

با نگاهی که در آن شوق بر آرد فرياد

با سلامی که در آن نور ببارد لبخند

دست يکديگر را بفشاريم به مهر

جام دلهامان را مالا مال از ياری غمخواری

بسپاریم به هم

بسراييم به آواز بلند :‌

شادی روی تو! ای ديده به ديدار تو شاد

باغ جانت همه وقت از اثر صحبت دوست

تازه ،

عطر افشان و گلباران باد !

فریدون مشیری

 

|+| نوشته شده توسط آتش در جمعه 16 دی1390 و ساعت 17:4 | 
کودکی

به نام دوست

در کودکی ،

پاک کن هایی ز پاکی داشتیم

یک تراش سرخ لاکی داشتیم

کیفمان چفتی به رنگ زرد داشت

دوشمان از حلقه هایش درد داشت

گرمی دستانمان از آه بود

برگ دفتر هایمان از کاه بود

تا درون نیمکت جا میشدیم

ما پر از تصمیم کبری میشدیم

با وجود سوز و سرمای شدید

ریز علی پیراهنش را میدرید

کاش میشد باز کوچک میشدیم

لا اقل یک روز کودک میشدیم

شاعر: متاسفانه نمیدونم

 

|+| نوشته شده توسط آتش در چهارشنبه 14 دی1390 و ساعت 12:7 | 
ناصر عبدالهی

به نام خدای حوا

به بهانه ی دهم دی ماه چهل و یکمین سالگرد تولد ناصر عبدالهی

دل من يه روز به دريا زد و رفت

پشت پا به رسم دنيا زد و رفت
پاشنهء كفش فرارو ور كشيد
آستين همت رو بالا زد و رفت
يه دفه بچه شد و تنگ غروب
سنگ توی شيشه ی فردا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوٌا زد و رفت
دفتر گذشته ها رو پاره كرد
نامهء فرداها رو تا زد و رفت

زنده ها خيلی براش كهنه بودن
خودشو تو مرده ها جا زد و رفت

هوای تازه دلش میخواست ولی
آخرش توی غبارا زد و رفت
دنبال كليد خوشبختی می گشت
خودشم قفلی رو قفلا زد و رفت
حيوونی تازگی آدم شده بود
به سرش هوای حوا زد و رفت



 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در جمعه 9 دی1390 و ساعت 19:53 | 
سکوت سرشار از نا گقته هاست

به نام دوست

این شعر را بیست  سال پیش با صدای دلنشین احمد شاملو شنیدم.

یک نوار کاست بود با همین نام.

بعد کتابش هم منتشر شد. چند روز پیش به دلیلی یادش افتادم و فکر کردم به قول فرنگی ها با شما هم شیر - بر وزن غیر - کنم. شاعر آن هم خانم مارگوت بیکل  آلمانی است :

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند
رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد
و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند
سکوت سرشار از سخنان ناگفته است
از حرکات ناکرده
اعتراف به عشق های نهان
و شگفتی های بر زبان نیامده
در این سکوت حقیقت ما نهفته است
حقیقت تو و من

٭٭٭
برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم
که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود
برای تو و خویش روحی که این همه را در خود گیرد و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است

سخن بگوییم

٭٭٭

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند
خود از آن عاریست
زیرا تنها حقیقت است که رهایی می بخشد
٭٭٭
از بخت یاری ماست شاید، که آنچه که می خواهیم
یا به دست نمی آید
یا از دست می گریزد

٭٭٭
می خواهم آب شوم در گستره ی افق
آنجا که دریا به آخر می رسد
و آسمان آغاز می شود
می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

٭٭٭
حس می کنم و می دانم
دست می سایم و می ترسم
باور می کنم و امیدوارم
که هیچ چیز با آن به عناد بر نخیزد

٭٭٭
چند بارامید بستی و دام برنهادی
تا دستی یاری دهنده
کلمه ای مهر آمیز
نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟
چند بار دامت را تهی یافتی؟
از پای منشین
آماده شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری ...

٭٭٭
پس از سفر های بسیار و
عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم
بادبان برچینم
پارو وانهم
سکان رها کنم
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو بگیرم
آغوشت را بازیابم
استواری امن زمین را زیر پای خویش...

٭٭٭
پنجه درافکنده ایم با دستهایمان
به جای رها شدن
سنگین سنگین بر دوش می کشیم
بار دیگران را
به جای همراهی کردنشان!
عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه...

٭٭٭
هر مرگ اشارتی است
به حیاتی دیگر
این همه پیچ
این همه گذر
این همه چراغ
این همه علامت
و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم
خودم
هدفم
و به تو!
وفایی که مرا و تو را به سوی هدف را می نماید

٭٭٭
جویای راه خویش باش از این سان که منم
در تکاپوی انسان شدن
در میان راه دیدار می کنیم حقیقت را
آزادی را
خود را
در میان راه می بالد و به بار می نشیند
دوستی ای که توانمان می دهد
تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری
این است راه ما

تو و من

٭٭٭
در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است
داستانی ، راهی ، بی راهه ای
طرح افکندن این راز
راز من و راز تو ، راز زندگی
پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

٭٭٭
بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم
اما در همه چیز رازی نیست
گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست
سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

٭٭٭
به تو نگاه می کنم و می دانم
تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد
آسوده خاطرت کند
بگشایدت تا به درآیی
من پا پس می کشم

و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

٭٭٭
پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم
از دیگران شکوه آواز می کنم
فریاد می کشم که ترکم گفتند!
چرا از خود نمی پرسم:
کسی را دارم
که احساسم را
اندیشه و رویایم را
زندگی ام را با او قسمت کنم؟

آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود

٭٭٭
بی اعتمادی دری است
خودستایی چفت و بست غرور است
و تهی دستی دیوار است و لولاست
زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم
دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن

از رخنه هایش تنفس می کنیم

٭٭٭
تو و من
توان آن را یافتیم تا بر گشاییم
تا خود را بگشاییم
بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم
خود را به تمامی بر آن می افکنم
اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست

راهی به جز اینم نیست!

٭٭٭
ازکسی نمی پرسند
جه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید
از عادات انسانیش نمی پرسند ، ازخویشتنش نمی پرسند
زمانی به ناگاه
باید با آن رودرروی درآید
تاب آرد
بپذیرد
وداع را
درد مرگ را
فروریختن را
تا دیگربار
بتواند که برخیزد

٭٭٭
گذشته می گذرد
حال ،طماع است

آینده هجوم می آورد

بهتراست بگویمت
برگذشته چیره شو
حال را داوری کن
وآینده را بیاغاز

٭٭٭
وقتی که مرگ مارا برباید

- تو را و مرا-

نباید که درپایان راهمان
علامت سوالی برجای بماند
تنها نقطه ای ساده
همین وبس
چرا که ما
درحیات کوتاه خویش
فرصت های بی شماری داریم

که دریابیشان

سکوت سرشار از ناگفته هاست

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در چهارشنبه 7 دی1390 و ساعت 8:13 | 
کج دار و مریز

به نام دوست

کج دار و مریض یا کج دار ومريز

اصطلاح کج دار و مریز یا به صورتی که بیشتر مردم فهم می کنند و می نویسند «کج دار و مریض» از جمله اصطلاحاتی است که توسط مردم به اشتباه به کار می رود. مردم آن رابا مریضی مرتبط می دانند. این اصطلاح در اصل کج دار و مریز است. به معنای اینکه ظرف را کج نگه دار و در عین حال مواظب باش که نریزد و نسبتی با مریضی ندارد.

شاعر در این خصوص می گوید:

رفتــم بـه سـر تـربت شمس تبـریـــز

دیــدم دوهــــزار زنگیــــان خونــریـــز

هر یک به زبان حال با من می گفت

 جامی که به دست توست کج دار و مریز

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در شنبه 3 دی1390 و ساعت 9:20 | 
فردای یلدا

به نام یزدان پاک

همه درباره ی شب یلدا نوشتند و مینویسند اما میدانید روز بعد از شب یلدا چه مراسمی داشته؟

به نقل از ویکی پدیا:

روز پس از شب یلدا (یکم دی ماه) را خورروز (روز خورشید) و دی گان؛ می‌خواندند و به استراحت می‌پرداختند و تعطیل عمومی بود (خرمدینان، این روز را خرم روز یا خره روز می‌نامیدند).

خورروز در ایران باستان روز برابری انسان‌ها بود در این روز همگان از جمله پادشاه لباس ساده می‌پوشیدند تا یکسان به نظر آیند و کسی حق دستور دادن به دیگری نداشت و کارها داوطلبانه انجام می‌گرفت نه تحت امر. در این روز جنگ کردن و خونریزی حتی کشتن گوسفند و مرغ هم ممنوع بود این موضوع را نیروهای متخاصم با ایرانیان نیز می‌دانستند و در جبهه‌ها رعایت می‌کردند و خونریزی به طور موقت متوقف می‌شد و بسیار دیده شده که همین قطع موقت جنگ به صلح طولانی و صفا تبدیل شده‌ است. در این روز بیشتر از این رو دست از کار می‌کشیدند که نمی‌خواستند احیاناً مرتکب بدی شوند که آیین مهر ارتکاب هر کار بد کوچک را در روز تولد خورشید گناهی بسیار بزرگ می‌شمرد.

ایرانیان به سرو به چشم مظهر قدرت در برابر تاریکی و سرما می‌نگریستند و در خورروز در برابر آن می‌ایستادند و عهد می‌کردند که تا سال بعد یک سرو دیگر بکارند.

|+| نوشته شده توسط آتش در چهارشنبه 30 آذر1390 و ساعت 7:9 | 
عباس یمینی شریف

به نام دوست

بیست و دومین سالمرگ عباس یمینی شریف

عباس یمینی شریف در اول خرداد سال ۱۲۹۸ در محلهٔ پامنار تهران به دنیا آمد. دوران کودکی و نوجوانی او در دربند گذشت . در دانشسرای مقدماتی به تحصیل پرداخت . در سال ۱۳۲۱ اولین شعرش برای کودکان در مجله «نونهالان» منتشر شد . در سال ۱۳۲۳ با ابراهیم بنی‌احمد مجلهٔ بازی کودکان را منتشر کرد. در سال ۱۳۲۴ اشعار او در کتاب‌های درسی دوره ابتدایی ایران وارد شد . در سال ۱۳۲۸ به مدیریت مجلات دانش آموز و سازمان جوانان شیر و خورشید سرخ منصوب گردید.

در سال ۱۳۳۲ یمینی شریف با بورس دولتی به آمریکا اعزام شد و یک سال در دانشگاه کلمبیا به تحصیل دورهٔ تخصصی در آموزش کودکان پرداخت و درجهٔ فوق لیسانس دریافت کرد.

در سال ۱۳۳۴ دبستان روش نو را با همسرش توران مقومی پایه گذاشت که بعدها با گسترش فعالیت به مجموعهٔ آموزشی از کودکستان تا پایان دورهٔ راهنمایی تبدیل شد. آنان تا سال ۱۳۵۸ آن مؤسسه را اداره کردند.

در دی ماه سال ۱۳۳۵ اولین شمارة مجلهٔ کیهان بچه‌ها از طرف مؤسسهٔ کیهان انتشار یافت. جعفر بدیعی سردبیر و عباس یمینی شریف مشاور این نشریه بودند. جعفر بدیعی بعدها به عنوان صاحب امتیاز و عباس یمینی شریف به عنوان مدیر مجله معرفی شدند . آنان تا سال ۱۳۵۸ با موسسه کیهان همکاری داشتند.

کتاب کلاس اول ابتدایی تألیف او به کتاب «دارا و آذر» معروف است و سال‌ها اولین کتاب آموزشی کودکان ایران بود . همچنین او به نگارش کتاب سواد آموزی به بزرگسالان برای کلاس‌های پیکار با بیسوادی نیز پرداخت.

عباس یمینی شریف از بنیانگزاران شورای کتاب کودک نیز بود . بیش از سی اثر شعر و داستان او در دوران حیاتش به انتشار رسید و برندهٔ جوایز متعدد در ادبیات کودکان شد.

عباس يميني شريف در سال 1346 به دريافت جايزه بين‏المللي يونسكو به مناسبت تأليف بهترين كتاب سال در ايران نائل شده بود.

وی در 28 آذر سال 1368 در سن هفتاد سالگی درگذشت.

ما گلهای خندانیم

فرزندان ایرانیم

ایران پاک خود را

مانند جان می دانیم

ما باید دانا باشیم

هوشیار و بینا باشیم

از بهر حفظ ایران

باید توانا باشیم

آباد باش ای ایران

آزاد باش ای ایران

از ما فرزندان خود

دلشاد باش ای ایران

 
 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در دوشنبه 28 آذر1390 و ساعت 6:37 | 
چند خبر همینجوری

به نام دوست

اول: در پایتخت دو قلاده شیر پیدا شده

در سه روز گذشته، دو قلاده شیر نابالغ در شمال شرقی تهران پیدا شده است. اما این شیرها از کجا سر و کله شان در پایتخت پیدا شده است؟

چند وقت دیگه شاید عین فیلم ها کینگ کونگ یا گودزیلا هم پیدا بشه.

دوم: جرم جدید

در کشور ما هر چند وقت یکبار یه چیز جدید جرم میشه.

مثلا پوشیدن چکمه روی شلوار یا پوشیدن مانتوی تنگ.

تازگی یه جرم جدید اومده و اون تعریف از استاد شجریان است یعنی اگه به استاد اینا رو بگی مجرمی:

عزیزم - چقدر صدات قشنگه - دوستت دارم - خیلی با حالی - ای ول

اما بد و بیراه گفتن و دشنام دادن به ایشون هیچ اشکالی نداره

سوم:رییس کل دادگستری استان کرمان می گویدحضور دختران با ظاهر زننده و نامناسب در خیابان نشانگر خلاء محبت و کمبود عاطفه آنان است که آنها را برای رفع این کمبود به کف خیابان کشانده است.

بقیه اش با خودتون. تازه فهمیدم که در تمام اروپا و امریکا کمبود محبت بیداد میکنه.

 

|+| نوشته شده توسط آتش در جمعه 25 آذر1390 و ساعت 16:24 | 
شاملو
 

به مناسبت بیست و یک آذر ، هشتاد و ششمین سالگرد تولد اجمد شاملو:

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری

چه بی تابانه تو را طلب می کنم

بر پشت سمندی گویی نوزین که قرارش نیست

وفاصله تجربه ای بیهوده است

بوی پیرهنت اینجا

و اکنون کوه ها در فاصله سردند

دست در کوچه و بستر

حضور مانوس دست تو را می جوید

وبه راه اندیشیدن یاس رج می زند

بی نجوای انگشتانت فقط و جهان از هر سلامی خالی است

 

|+| نوشته شده توسط آتش در دوشنبه 21 آذر1390 و ساعت 22:23 | 
نیایش

به نام دوست

جبران خلیل جبران:

برادرم ! تو را دوست دارم ، هر که می خواهی باش ، خواه در کلیسایت نیایش کنی ، خواه در معبد ، خواه در مسجد.

من و تو فرزندان یک آیین هستیم زیرا دین های گوناگون ، انگشتان دست دوست داشتنی "یگانه ی برتر" هستند ، همان دستی که سوی همگان دراز شده و همه ی  آرزومندان دست یافتن به همه چیز را رسایی و بالندگی جان میبخشد.

 

|+| نوشته شده توسط آتش در یکشنبه 13 آذر1390 و ساعت 7:3 | 
روز جهانی ایدز

روز جهانی ایدز

 از سال ۱۹۸۸ به منظور افزایش بودجه‌ها و افزایش آگاهی، آموزش و مبارزه با تبعیض‌ها به اول دسامبر (برابر ۱۰ آذر) هر سال اطلاق می‌گردد و هر ساله برای این روز، شعار خاصی نیز در نظر گرفته می‌شود. هدف عمده از این کار این است که به عموم مردم یادآوری شود که HIV از بین نرفته‌است و هنوز کارهای زیادی است که باید انجام شود.

در روز جهانی ایدز مردم لباس‌های شان را به روبان قرمز مزین می‌کنند تا توجه و مراقبت در برابر HIV و ایدز را متذکر شده و به دیگران یادآور شوند که تعهد و پایبندی و حمایت آنها مورد نیاز است.

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در پنجشنبه 10 آذر1390 و ساعت 7:5 | 
حمید مصدق

به نام دوست

به بهانه ی هفتم آذر - سیزدهمین سالمرگ حمید مصدق:

وای باران باران

شیشه ی پنجره را باران شست

از دل من اما

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ

میپرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران  باران

پر مرغان نگاهم راشست

 

|+| نوشته شده توسط آتش در سه شنبه 8 آذر1390 و ساعت 17:12 | 
بدون شرح
 

بدون شرح !!!!!

|+| نوشته شده توسط آتش در دوشنبه 30 آبان1390 و ساعت 14:45 | 
کتاب

به نام مهربانترین

امروز 25 آبان روز کتاب و کتابخوانی است. چیزی که متاسفانه در کشور ما رو به زوال است. بازی های کامپیوتری جای کتابهای تن تن را گرفته . ماهواره جایی برای قصه های مجید و قصه های خوب برای بچه های خوب نذاشته.

نمیدونم تقصیر کیه؟ جامعه ؟ خانواده؟ تکنولوژی ؟ اصلا مهمه که کی مقصره؟

راستی شما روزی چند ساعت کتاب میخونید؟

نه اینو ولش کن خیلی کلیشه ایه. اولین کتابی که خوندی چی بود؟ کدوم کتاب برای همیشه در ذهنت مونده؟ با کدوم کتاب خیلی حال کردی؟ کدوم کتاب زندگیتو تغییر داده؟

 

|+| نوشته شده توسط آتش در سه شنبه 24 آبان1390 و ساعت 10:18 | 
تو را من چشم در راهم

به بهانه ی 21 آبان – یکصد و شانزدهمین سالگرد تولد نیما یوشیج

تو را من چشم در راهم شباهنگام
كه مي گيرند در شاخ تلاجن  سايه ها رنگ سياهي
وزان دلخستگانت راست اندهي فراهم
تو را من چشم در راهم .

شباهنگام ، در آن دم كه بر جا دره ها چون مرده ماران
خفتگانند

در آن نوبت كه بندد دست نيلوفر به پاي سرو كوهي دام
گرم يادآوري يا نه ، من از يادت نمي كاهم
تو را من چشم در راهم

|+| نوشته شده توسط آتش در شنبه 21 آبان1390 و ساعت 12:45 | 
سلام آخر

به نام دوست

این متن ترانه ایست که سالها پیش احسان خواجه امیری خوانده. نمیدونم شاعرش کیه.

سلام ای غروب غریبانه دل
سلام ای طلوع سحرگاه رفتن
سلام ای غم لحظه های جدایی
خداحافظ ای شعر شبهای روشن

خداحافظ ای شعر شبهای روشن
خداحافظ ای قصه عاشقانه
خداحافظ ای آبی روشن عشق
خداحافظ ای عطر شعر شبانه

خداحافظ ای همنشین همیشه
خداحافظ ای داغ بر دل نشسته
تو تنها نمی مانی ای مانده بی من
تو را می سپارم به دلهای خسته

تو را می سپارم به مینای مهتاب
تو را می سپارم به دامان دریا
اگر شب نشینم اگر شب شکسته
تو را می سپارم به رویای فردا

به شب می سپارم تو را تا نسوزد
به دل می سپارم تو را تا نمیرد
اگر چشمه واژه از غم نخشکد
اگر روزگار این صدا را نگیرد

خداحافظ ای برگ و بار دل من
خداحافظ ای سایه سار همیشه
اگر سبز رفتی اگر زرد ماندم
خداحافظ ای نوبهار همیشه

|+| نوشته شده توسط آتش در پنجشنبه 19 آبان1390 و ساعت 7:51 | 
پیروزی ایران

به نام دوست

امروز برابرست با:

هفتم نوامبرسال 260 ميلادي در شهر تيسفون (مدائن ــ 36 کيلومتري جنوب بغداد امروز) شاپور يكم، رئيس وقت كشور ايران از دودمان ساساني، در مراسمي در برابر والرين (پوبليوس ليسينيوس والريانوس) امپراتور روم و ژنرالهايش كه بر دست و پايشان زنجير بود؛ ايران را تنها ابر قدرت جهان اعلام كرد. والرين و ژنرالهايش درجنگ به اسارت ايران در آمده بودند و اين روز نه تنها يكي از روزهاي درخشان تاريخ ميهن گرامي ما، بلكه همه مشرق زمين است.
براي اين كه ايرانيان اين پيروزي خود را فراموش نكنند و جهانيان براي هميشه عظمت ايران را در نظر داشته باشند و مشرق زميني ها خود را مديون توان ارتش ايران بدانند، به خواست شاپور يكم منظره به زانو نشستن والرين مغرور در برابرش را در چند نقطه در ايران بر سنگ تصوير كردند كه تا ابد باقي بماند، و مانده است.
در پي مراسم هفتم نوامبر، شاپور يكم هزاران اسير رومي را به خوزستان فرستاد تا در ساخت سد شادروان و پل شوشتر بكار گمارده شوند.
شرح اين پيروزي نظامي درخشان ايرانيان را «مارسليوس» كه خود ناظر صحنه هاي آن بوده برنگاشته است. به نوشته ادوارد گيبون، اين شكست شيرازه امپراتوري روم را از هم گسيخت و آغاز پايان اين امپراتوري و تجزيه آن قرارگرفت

|+| نوشته شده توسط آتش در سه شنبه 17 آبان1390 و ساعت 9:52 | 
قیصر امین پور

به نام دوست

به بهانه ی سالمرگ قیصر امین پور :

 

قطار می‌رود

تو می‌روی

تمام ایستگاه می‌رود

و من چقدر ساده‌ام

كه سال‌های سال

در انتظار تو

كنار این قطار ِ رفته ایستاده‌ام

و همچنان

به نرده‌های ایستگاهِ رفته

تكیه داده‌ام!

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در دوشنبه 9 آبان1390 و ساعت 8:45 | 
نگاهی به عشق

به نام دوست

یک بانوی روانشناس میگفت:

در زبان انگلیسی برای دوست داشتن سه کلمه داریم که به ترتیب عبارتند از:

Like

Love

In love

یعنی دوست داشتن – عشق و عشق عمیق

اما در فرهنگ شرقی بیشتر این سه کلمه جاشون عوض میشه وگاه کلمه ی چهارمی هم بهشون اضافه میشه  به این صورت:

عشق شدید

عشق

علاقه

نفرت

متاسفانه این به دلیل آشنایی کوتاه مدت و اشتباه گرفتن هوس و عشق است.

اگر عاشق کسی هستید بدونید که باید بذارید آزادانه تصمیم بگیره و چیزی را بهش تحمیل نکنید. اونو تحقیر نکنید و اجازه ندید کسی تحقیرش کنه.

به خاطر خودخواهی خودتون اونو آزار ندید و اجازه ندین کسی آزارش بده.

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در شنبه 7 آبان1390 و ساعت 8:19 | 
دوست

به نام دوست

بر گرفته از یک ای میل:

-دوست یعنی کسی که وقتی هست آروم باشی و وقتی نیست چیزی توی زندگیت کم باشه
ـ دوست یعنی اون جمله های ساده و بی منظوری که می گی و خیالت راحته که ازش هیچ سوء تعبیری نمی شه
ـ دوست یعنی یه دل اضافه داشتن برای اینکه بدونی هر بار دلت می گیره یه دل دیگه هم دلتنگ غمت می شه
ـ دوست یعنی وقت اضافه ... یعنی تو همیشه عزیزی حتی توی وقت اضافه
ـ دوست یعنی تنهایی هامو می سپرم دست تو چون شک ندارم می فهمیش ...
... - دوست یعنی یه راه دو طرفه٬ یه قدم من یه قدم تو ...اما بدون شمارش و حساب و کتاب

|+| نوشته شده توسط آتش در چهارشنبه 4 آبان1390 و ساعت 16:23 | 
ازدواج های ایرانی سه دسته اند

به نام دوست

مطلبی از روزنامه ی سلامت – نوشته ی :دکتر سامرند سلیمی روانپزشک

ازدواج های ایرانی سه دسته اند:

گروه اول: ازدواج های دهه ی چهل

  سنتی بودند و در آن همفکری چندان مهم نبود . مردها کار میکردند و زن ها خانه دار بودند وعهده دار امور فرزندان . عشق بعد از ازدواج به وجود می آمد- شاید - و عروس با لباس سفید به خانه ی شوهر میرفت و با همون هم برمیگشت.طلاق معنا و مفهومی نداشت. جو حاکم بر خانه هم پدر سالاری بود.

گروه دوم: ازدواج های دهه ی پنجاه و اوایل شصت

 ازدواج ها مکتبی و آرمانی بود . مهریه ها چهارده شاخه گل بود. زن و مرد با دست خالی زندگی را شروع کرده و با هم آن را میساختند و معمولا سالها مشکلات مالی را تحمل میکردند. این ها بیشتر قشر تحصیلکرده و روشنفکر بودند . در صد کمی از خانم ها بعد از چند سال از این ازدواج پشیمان میشوند.

گروه سوم : ازدواجهای دهه ی هفتاد و هشتاد

مادر این عروس ها همون عروسهای گروه دوم بودند که دوست نداشتند فرزندانشون مثل خودشون دچار بحران مالی شوند بنابراین درخواست های مالیشون بالا رفت . مهریه به اندازه ی سال تولد عروس سکه ی طلا و سایر چیز ها. در این گروه آمار طلاق بسیار بالاست.

همفکری و نزدیکی عاطفی کم رنگ شد.یادشان رفت که فرهنگ و تشابه خانوادگی در ازدواج خیلی مهم است و ثروت همه چیز نیست.

نکته ی مهم در ازدواج های ایرانی اینه که دختر و پسر های ایرانی 95 در صد از لحاظ مالی به پدر و از لحاظ روحی به مادر وابسته اند پس هیچوقت موقع ازدواج نگید : من خودشو دوست دارم چیکار دارم به خانواده اش.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط آتش در شنبه 30 مهر1390 و ساعت 21:57 | 
تکریم ارباب رجوع

به نام مهربان

توی درمانگاه نشسته بودم و منتظر بودم نوبتم بشه که متوجه شدم تمام پرسنل آنجا روی لباسشان کارتی دارند که روی آن نام خانوادگی و مسئولیتشون را نوشته.

جالب این بود که قبل از نام خانوادگی کلمه ی : خانم یا آقا ذکر شده بود که به نظرم کمی بی معنا بود . اصولا در کارت پرسنلی نمینویسن : آقای فلانی – پذیرش

نکته ی دوم این بود درست روبروی در ورودی میزی بود که روش نوشته بود : اطلاعات.

و آقایی  که پشت اون میز بود ، روی کارتش نوشته بود : آقای .... – مسئول تکریم ارباب رجوع

چند دقیقه ای طول کشید که این کلمه را هضم کنم . انگار که این آقا باید جلوی مراجعین خم و راست بشه . کمی که دقت کردم دیدم ایشون از هر کس که وارد میشه  میپرسه کجا میخواد بره و راهنماییش میکنه.

فکر کردم خب مینوشتن: راهنمای مراجعین.

چرا به جای استفاده از یک کلمه ی ساده از یک عبارت پیچیده استفاده میکنند؟

جالب اینکه وقتی یک آقای خیلی مسن با عصا و دست های لرزان و پاهایی که به سختی تعادلش را حفظ میکردند ، وارد شد ، آقای تکریم ارباب رجوع داشت با موبایلش صحبت میکرد و میخندید و اصلا متوجه ی ورود پیر مرد نشد.

|+| نوشته شده توسط آتش در پنجشنبه 28 مهر1390 و ساعت 8:39 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar